تبليغاتX
*** فانوس دل ***

*** فانوس دل ***

نتوانم،نتوانم

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید بچشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم،
گویا زلزله آمد،
گویا خانه فروریخت سر من،

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بودونبودی
توهمه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل،
بی تو هرگز تستیزم.
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم،نتوانم
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 10:28  توسط  دختران سبز  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کحوچه گذشتم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کحوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از أن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن

لحظه اغی چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امرئز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم:

حذر از عشق؟ندانم

سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تعو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستمخ

باز گفتم:که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم‌ سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن انهدوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم

آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 9:30  توسط  دختران سبز  | 

دیدار تلخ

به زمین میزنی و میشگنی

 عاقب شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

 در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پرنوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم

میگریزی ز من و در طلبت

من از این عشق چه حاصل دلرم

باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان تو را میجوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق تورا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

میگشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشقسرانجام مرا

بکشد تا به سرا پرده خاک

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پد از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله احساس ما است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یک دم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد

لب جاغنبخش تو را بوسیدن

بوسه جان داد بر روی لب من

دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه ای غم عشقت نیست

میبرم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین میزنی و میشگنی

 عاقب شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

 در دلی آتش جاویدی را

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:9  توسط  دختران سبز  | 

از من رمیدا ای و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمیکنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمیکنم

رفتی و باتو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن‌ . آن زن دیوانه را که خفت

یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عتش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ای ز عشق که خواندی به گوش او

در دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده است

دردا دیگر چه مانده از آن شب .شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد

میخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد . ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود میفشارمت

 

(فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 10:38  توسط  دختران سبز  | 

کريستوف کلمب مجرد بود چرا؟

چون اگر کریستوف کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره ی امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:

کجا داری میری؟
با کی داری میری؟
واسه چی میری؟
چطوری میری کشف؟
برای کشف چی میری؟
چرا فقط تو میری؟.
تا تو برگردی من چیکار کنم؟
می تونم منم باهات بیام؟
راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
بده لیست نفراتتو ببینم!
حالا کِی برمی گردی؟
واسم چی میاری؟ 
تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟ 
جواب منو بده!
منظورت از این نقشه چیه؟
نکنه می خوای با کسی در بری؟
چطور ازت خبر داشته باشم؟
چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟ 
من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!
خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟  
من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!
چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟!
اصلا من می خوام باهات بیام!
فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن..!!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 13:54  توسط  دختران سبز  | 

ای که در دل من جاداری

این دلی که شکستی مال من نبود
خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت .

.

.

.

.

.

.

کاش بودی
کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهایی نمی کردم و از فراقت اشک نمی ریختم ...

تا قبل از این نمی دانستم که دوری از یار مهربان اینقدر جانکاه است ..

نمی دانستم شب های فراق چقدر طولانی و تاریک و روزهایش ابری و بارانیست ..

اما با دوری از تو ، تنها عشقم ، از آموزگار هجرت این درس ها را گرفتم و اکنون از طول ثانیه

های طولانی بی تو بودن نیز خبر دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 13:48  توسط  دختران سبز  | 

باغبانی پیرم.

که به غیرازگلها ازهمه دلگیرم.

کوله ام غرق غم است .ادم خوب کم است .

عده ای بی خبرند.عده ای کوروکرند وگروهی پکرند.

دلم ازاین همه بد میگیرد .وچه خوب ادمی میمیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:58  توسط  دختران سبز  | 

رفتی نیامدی و سفر دلفریب شد

نا اشنای کوچه پشتی رقیب شد

تاریخ اشنایی ما را بهم زدند

تقویم روی میز تو با من قریب شد

دل را به جرم پرسه زدن دار می زنم

میرم ترین نگاه تو بهم صلیب شد

ان جمعه ها که نبودی به نام عشق

فالی گرفتم ایه ی امن یجیب شد

یادش بخیر لحظه ی اخر سبد سبد

گل بود و خنده بود و نگاهت که سیب شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:3  توسط  دختران سبز  | 

هر کاری کردم که تو رو گم کنم از خاطره هام

به در بسته خوردم و  باز از تو گم شد لحظه ها

خاطره های بودنت چه جور فراموشش کنم

دلی که تو آتیش زدی چه جوری خاموشش کنم

جای نگات رو پر نکرد هیچ کسی با هر چی که بود

انگاری تو خون منی تو گوشت و پوست تار و پود

دروغ نمیگم بعد از تو خیلی ها رفتن و آمدن

اما تو نگاه من هیچ کدومش تو نشدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:58  توسط  دختران سبز  | 

.....ومن اورا دیدم

به اندازه یک نفس فاصله بود.
اورا صدا کردم
با پر خیال نازش کردم.
با تمام وجود طلبش کردم.
در تب وتاب داشتنش سوختم.
هذیان گویان از خدا خواستم
تا در برم باشد.
هرم تب تمام وجودم را سوزاند.
ومن چون مرغ اتش،.. گر گرفته
از اتش طلب، .... سوختم.
واورا دیدم که نرم وسبکبال
از من دور شد.
دور دور دور
گویی از ابتدا هرگز نبود.....!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:52  توسط  دختران سبز  |